مهمان: 3 کاربر: 1, جدای در این صفحه: 1 تعداد کاربران: 2252, جدیدترین کاربر: alone
تعویض کلمه عبور
داستانک
جوجه اردک زشت
آنها قبلاً درک نمیکردند. آنها درک نمیکردند که چرا هیچ کس با آنها مهربان نیست، چرا همه آنها را از خود دور میکنند، چرا باید تمام عمرشان را در بدبختی بگذرانند...
«خیلی هم خوب موفق شدیم. ایمانمان را از دست دادیم و دوره افتادیم که زندگی برای چیست. اگر هنر چیزی بیش از برونریزی بیهودهی خواستههای درون نبود، پس زندگی به چه دردی میخورد؟ ایمان همیشه پاسخ همه چیز را به ما داده بود. ولی همهاش با فروید و داروین پایین رفت و ما هم رویش سیفون را کشیدیم. ما هم آن موقع و هم امروز ملتی از دست رفته بودیم و هستیم.»
ناخدا پرسید: «و لابد این مریخیها ملتی بازیافته بودند؟»
مشاهده داستان